

سلام بچه ها خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا چن روزه تعدا کامنتا کم شده؟؟؟؟

رو اعصابم راه نرین دیه!!
تعداد کامنتای این پست باید بالای ۵۰ یا ۶۰ تا باشه!!!وگرنه دیگه آپ بی آپ!!!
میدونین دیروز کجا رفته بودم؟؟؟؟؟؟آفرین مارو برده بودن اردو رضوانشهرو انزلی!!!
ب من خوش گذشت ولی بعضی از بچه ها گفتن ک بد بود!!!حالا من کاری ب بقیه ندارم فقط خودم مهمم!!!
اردوگاه رضوانشهر بیشتر حال داد!!!دیروز اینقدر خندیده بودم تمام دل و رودم درد میکرد!!آخه کارای زهرا و شقایق(دو تا از صمیمی ترین دوستام)خیلی خنده دار بود!!!
با تمام بچه های مدارس دیگه اینا دعواشون شد!!
بذارین براتون بگم:
ما نشسته بودیم داشتیم ناهار میخوردیم ک ی دفعه دوتا از بچه های مدرسمون اومدن و گفتن ک بچه های دبیرستانی با اینا دعوا کردن!!!
ماهم تیریپ مرام برداشتیم و رفتیم (!)
همینجور ک میرفتیم رسیدیم ب همون تابی ک اونا روش نشسته بودن!!منم واسه این ک حرصشونو در بیارم رفتم رو میله ی تاب نشستم!!!
ی دفعه ای اونا اومدن ب دوستم گفتن ک کم آوردی رفتی دوستاتو آوردی؟؟؟؟
منم گفتم ب تو ربطی داره؟؟؟؟؟دوست داره میاره تو رو سننه؟؟؟گفت:ببین کی با تو بود؟؟؟ی بار دیگه حرف بزنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدیااااا!!!
تا خواستم ج بدم زهرا پرید وسطو گفت:اگه حرف بزنه مثلا میخوای چ غلطی کنی؟؟؟؟؟
دختره گفت:تو یکی زر مفت نزن ک دیگه اعصابتو ندارم!!!!خلاصه یکی این گفت یکی زهرا گفت و کار ب فحش و فحش کاری کشید!!

همینطور ک مشغول فحش دادن بودن ی دفعه ای اون دختره با لگد زد تو شکم زهرا زهرا هم مقنعه شو کشید اون دوباره لگد زد و زهرا اینبار موهای دختره رو ب طرز فجیع آوری میکشید!!!
ی تیکه از موهای دختره کاملا کنده شده بود!!!شقایقم رگ غیرتش گل کردو رفت دعوا گرفت!!!
نمیدونین ک شقایقو خوابونده بودن رو ماسه تو دهنش شن و ماسه میریختن!! 
منم اون وسط هی دختره رو میگرفتم و میخواستم از شقایق دورش کنم!!!!ولی خدایی اون جا خیلی خنده دار بود!!!ولی در عیت حال وحشتناک!!!سونیا بیچاره ک گریه میکرد!! !
خخخخخخخ
اونا خیلی وحشی بودن و همچنین دهاتی!!!آخه من نمیگم شما بگین!!آدم عاقل وقتی میاد کنار ساحل کفش پاشنه ۱۲ سانتی ک واسه عروسیه میپوشه؟؟؟؟؟
خدایی خیلی مسخره بودن!!!
بگذریم ...
خلاصه با دوسه تا مدرسه دیگه هم دعواشون شد و رفتیم واسه تاب و سرسره بازی!!اون جا هم خیلی کیف داد!!عینهو بچه ها داشتیم بازی میکردیم خیلی با حال بود!!!


بعدشم راهی شدیم واسه بازار انزلی!!!تو راهم بیچاره راننده از دست ما!!!
ولی راننده هم بد جوری رو اعصاب بود!!!از اون بسیجیا بود ی آهنگ نمیذاشت ولی خب ما کارمونو بلد بودیم اسپیکر برده بودیم کلی آهنگ گذاشتیم!!!
از اون پشت راننده رو صدا میزدیم برادر اخوی اون ضبطو روشن کن!!ولی انگار نمیشنید

ی جا هم راننده عینک زد ما هم همه با هم خوندیم "چ خوشگل چ خوشگل چ خوشگل شدی امشب..."
با این ک بسیجی بود ولی کل اتوبوس عکس بازیگرا ی بالیوود و هالیوود بود مثل آیشواریا!!
همشم آهنگای غم میذاشت یکی از اون آهنگاشم ی شعری بود تا حالا نشنیده بودم ریتمش این طوری بود:
همه میدونن عشق لیلی و مجنونو میدونن...!!!ماهم همه با هم خوندیم همه میدونن عشق لیلی و مجنونو میدونن.عشق شیرینو فرهادو میدونن.عشق راننده و آیشواریا رو میدونن همه میدونن!!!

البته بگمااااا این شعارا رو همه رو من میساختم!!!
حال میکنین چ مخی دارم؟؟؟؟؟؟ کیه ک قدرمو بدونه؟؟؟؟
جای خانوم صفا بخش خیلی خیلی خالی بود!!! کاشکی میومد ولی حیف ک جلسه داشتو نیومد!!
اینم از خاطرات اردوی امسال ما!!!!خوب بود؟؟؟؟
راستی ایندفعه میخواستم عکسای خودمو با بچه هارو تو اردو بذارم ولی هر چ قدر رفتم تو سایت ۸ پیک دات آی آر(!) ولی میگفت سایز عکس بزرگتر از چیزیه ک باید باشه!!همیشه همینو مینویسه!!!
مگه شما با دوربین عکس نمیگیرین؟؟؟؟پس اونا چجوری آپلود میشه؟؟؟؟؟واسه من چرا نمیشه تورو خدا کمکم کنین!!!اگه کمکم کنین عکسای خودمو میذارم!!!!ملتمسانه التماس میکنم !!!خواهشااااا

دیگه برم ..فقط یادتون نره هااااااا کمکم کنین!!!
فعلا بای!!!
میخوام بدونم این خاطراتم چن تا لایک داه؟؟؟؟؟کامنت و شرکت در نظر سنجی یادتون نره!!!
